۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

آیینه...




و درد می کند

جای صورتی که روزی

من بودم به جای او

و امروز

یادم نیست

کی در آیینه دیده ام

آنکس را که می گویی من بودم!

که نگاهم را بالا می آورد آیینه،

و مسموم می شود

با درد جای صورتی در دلش.

که روزی من بودم به جای او،

و در آیینه او من است امروز.

موهای شاخه شاخه ام را نیز

که نگرانت می کند سفیدیشان،

و شانه می کند زبریشان شانه را!

یادم نیست

کی در آیینه دیده ام.

که دلش درد می کند،

و درد می شود در دلش نگاهم.

و بالا می آورد

صورتم را

که مسموم است.

چه فرقی می کند راستی؟

ها؟

سیاه یا سفید؟

یکی یا زیاد؟

که نمی بینم من.

و نشانم نمی دهد

آیینه ای که نمی داند،

چه فرقی می کند

سیاه یا سفید!

زیاد یا یکی!

و حتی چپ و راستش را هم قاطی می کند!

که درد می کند در دلش،

جای صورتی

که من بودم روزی به جای او.

و بالا می آورد

نگاهم را

که مسموم است...

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

یک پدیده ی تلخ

مقدمه:
تو محلمون یه بنده خدایی هست که خودشو داداشش تو کار فیلمن، و من معمولا فیلمای روز سینما رو ازش می گیرم، چند وقت پیش داشتم ازش فیلم avatar رو می گرفتم که خانم جوانی اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت: " داداشتون امروز این وری نمی آن؟ قرار بود واسم فیلم بیاره." دوست مام در اومد که " نه گرفتنش و یه چند روزی نیست ". خانمه هم خداحافظی کرد و رفت. رفیق منم سفره ی دلش باز شد و گفتش که " آره داداشش فیلم س**** سی می فروشه و اکثر مشتریاش خانوما هستن!! منم هرچی میگم دس بردار نیس. آخه روزی 30 – 40 تا می فروشه." واسم خیلی جالب بود که:
- این مورد تو بالای شهر؟
- با اینکه همه ماهواره و اینترنت دارن چرا dvd و cd؟
- و چرا بیشتر خانوما؟!!!
کنجکاو شدم یه تحقیقکی بکنم واسه همین یه چرخی دور و اطراف زدم و بعد یکم پرس و جو دیدم که بله کار و بار آقایون سکه است، اونم از سوی خانوما!! از سیستم ماهواره اطلاعی نداشتم از چند نفر که پرسیدم گفتن کاری نداره کارتین و تنظیم می خواد و از این صحبتا، اما به اینترنت دسرسی داشتم و خودم هر جور که فکر کنین سرچ کردم. خوشبختانه همه فیلتر بودن. با فیلتر خراب کن که امتحان کردم، باز می شدن اما نمی شد چیزی دانلود کرد ولی با سرعت بالا چرا. نتیجه اینکه آسونترین راه همون خریدن بود، مخصوصا اگه کنترل والدین رو ماهواره و اینترنت رو هم بهش اضافه کنیم.

نتیجه:
1) فیلترینگ همیشه هم بد نیست اگه منطقی باشه.
2) اکثر سایتای ایرانی با این موضوع، واقعا از یه چشمه آب می خورن. یعنی به شدت بوی توطئه و هدفای پلید میاد.
3) میشه فهمید که چرا یکی از مهمترین دلایل طلاق تو شمال تهران مربوط به مسائل جنسیه.
4) انسان هم بدجور حیوانیه...

پی نوشت:
- دوست داشتم این قضیه رو کامل تر و با جزئیات بیشترتحلیل و باز کنم اما هم حوصله ی تایپ ندارم هم وقت ... به امید خدا بعدا.
- شما هم به این مساله فکر کنید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

ترس...

ترس، ترس از خواستن!
از نخواستن!
ترس از داشتن!
از نداشتن!
انسان می ترسد، آری!
از متن!
از حاشیه!
می ترسد از آنچه که در متن است و در حاشیه، متن را حاشیه می کند تمام، و تمام حاشیه را متن تا نترسد. اما ترس هماره با اوست، درمتن و حاشیه! چرا که انسان همیشه می ترسد از اینکه بترسد!
کاش می شد اما نترسید،
از خویش،
از ترسیدن از خویش،
از تنهایی،
از دیگران،
از بودنشان،
و از نبودنشان...
کاش می شد زل زد در چشم های ترس، تا ترس را ترساند،
یا کاش می شد نترسید از ترسیدن...

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

حکایت...

دوش در بزم چای شبانه، از یاران یکی، پریشان نقلی بازگفت از وب سایتی خودی، نه از آنان که بیگانه اند و هرچه گویند هیچ نیست، که آمار طلاق در تهران چنان است و چنین و مرا درد جامعه چنین کرده است و چنان و دل خونین دارم از احوال مردم. حکایت وی مرا فکر آشوب کرد و دیر شب پی دروغ و راستی خبر، دیده بر چند خبر سرا گرداندم و کاشف آمد که آری ، راست است و آنقدر راست که مجلس خوش نشین هم دل بیمناک شده و حکم به بررسی داده است. و به حق بایسته است این کار، که چگونه می شود از هر چهار وصل یکی فصل می شود؟!
پی چرایی شدم، دیدم که همه و همه کس هرچه به ذهن آمده گفته، دلایل جسته و راه نمایان ساخته است. که راحتی جدایی توافقی، مسائل جنسی و ناتوانی و نهایتا مسائل اقتصادی و اجتماعی عوامل اصلی اند و راه، آموزش های رایگان و ممانعت از طلاق توافقی است. که به زعم ایشان زندگی هرچه تلخ، به ز فزونی آمار! اندیشه راه بر خواب بسته بود، از این اوستا را تورق می کردم که در موخره اش به این برخوردم « حکایتی منقول در مثنوی مولانا جلال سخت مشهور است و نقلش بالتمام ضرورت ندارد. اشاره ای بس. قصه ی کسی است که در یاری بکوفت. گفت کیستی؟ گفت منم. گفت چون تویی درت نگشایم. که کسی از یاران را نشناسم که من باشد.

گفت من، گفتش برو هنگام نیست.
بر چنین خوانی مقام خام نیست.
چون منی در تو هنوز از تو نرفت،
سوختن باید تورا در نار تفت!

باری آن یار برفت و سالی در سفر و سیاحت آفاق و انفس بود. و منی از سر بنهاد و باز گشت و دیگر بار در بکوفت.

بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت بر در هم تویی ای دلستان!
گفت اکنون چون منی، ای من درآ،
نیست گنجایی دو من در یک سرا!
چون یکی باشد همه، نبود دویی،
هم منی برخیزد آنجا، هم تویی!

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

عبور

همیشه چیزهایی درهم، نشانی مبهم از چیزی دارند که نام از آن می گریزد، و هرچه می جویی تا به اسمی بنامیش، واژه پاره ها در هیجان آشفته ی ذهن از هم می گریزند و فاصله ی بین حروف را فاصله ای دیگر طی می کند. و آنچه را که می گویی یا در ذهن می نگری ، دیگر آن که باید، نیست، فراموشی شکل فضا می گیرد و فضا شکل فراموشی. و اینجا هنگام، وقت کوچ واژه هاست از سرای ذهن، عبور. و چون در عزیمت همیشه چیزی جا می ماند، دیگر نگاه تو، تمام نگاه تو نیست...