۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

آیینه...




و درد می کند

جای صورتی که روزی

من بودم به جای او

و امروز

یادم نیست

کی در آیینه دیده ام

آنکس را که می گویی من بودم!

که نگاهم را بالا می آورد آیینه،

و مسموم می شود

با درد جای صورتی در دلش.

که روزی من بودم به جای او،

و در آیینه او من است امروز.

موهای شاخه شاخه ام را نیز

که نگرانت می کند سفیدیشان،

و شانه می کند زبریشان شانه را!

یادم نیست

کی در آیینه دیده ام.

که دلش درد می کند،

و درد می شود در دلش نگاهم.

و بالا می آورد

صورتم را

که مسموم است.

چه فرقی می کند راستی؟

ها؟

سیاه یا سفید؟

یکی یا زیاد؟

که نمی بینم من.

و نشانم نمی دهد

آیینه ای که نمی داند،

چه فرقی می کند

سیاه یا سفید!

زیاد یا یکی!

و حتی چپ و راستش را هم قاطی می کند!

که درد می کند در دلش،

جای صورتی

که من بودم روزی به جای او.

و بالا می آورد

نگاهم را

که مسموم است...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر