و درد می کند
من بودم به جای او
و امروز
یادم نیست
کی در آیینه دیده ام
آنکس را که می گویی من بودم!
که نگاهم را بالا می آورد آیینه،
و مسموم می شود
با درد جای صورتی در دلش.
که روزی من بودم به جای او،
و در آیینه او من است امروز.
موهای شاخه شاخه ام را نیز
که نگرانت می کند سفیدیشان،
و شانه می کند زبریشان شانه را!
یادم نیست
کی در آیینه دیده ام.
که دلش درد می کند،
و درد می شود در دلش نگاهم.
و بالا می آورد
صورتم را
که مسموم است.
چه فرقی می کند راستی؟
ها؟
سیاه یا سفید؟
یکی یا زیاد؟
که نمی بینم من.
و نشانم نمی دهد
آیینه ای که نمی داند،
چه فرقی می کند
سیاه یا سفید!
زیاد یا یکی!
و حتی چپ و راستش را هم قاطی می کند!
که درد می کند در دلش،
جای صورتی
که من بودم روزی به جای او.
و بالا می آورد
نگاهم را
که مسموم است...