همیشه چیزهایی درهم، نشانی مبهم از چیزی دارند که نام از آن می گریزد، و هرچه می جویی تا به اسمی بنامیش، واژه پاره ها در هیجان آشفته ی ذهن از هم می گریزند و فاصله ی بین حروف را فاصله ای دیگر طی می کند. و آنچه را که می گویی یا در ذهن می نگری ، دیگر آن که باید، نیست، فراموشی شکل فضا می گیرد و فضا شکل فراموشی. و اینجا هنگام، وقت کوچ واژه هاست از سرای ذهن، عبور. و چون در عزیمت همیشه چیزی جا می ماند، دیگر نگاه تو، تمام نگاه تو نیست...
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد؟!
۱۷ سال قبل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر